اول:این اواخر خیلی به من می گویند:چرا اینقدر ناامید و نامانوس مینویسی.نمیدانم کلامی نبود تا پاسخشان بدهم.اما انگار بدتر شده.مدتیست نه کوتاه که دیگر حتی نمیتوانم جمله ای بنویسم.این هم شاید مربوط می شود به هیجانات و تفکرات قابل پیش بینی این روزهای زندگیم.نمیدانم.شاید هم دیگرحس نویسندگی و تفکر و تعمق و درد هایم را از دست دادهام.برای من که تا به حال هرگز جمله ای صمیمانه با مخاطبان نگفته این کار بسی دشوار می ماند اما چاره ای نیست.اینبارباید حقیقت را بگویم.این مثل یک اعتراف نامه ی حقیقی می ماند:مثل طعم طعنه آلود و توهم تهی توده های تهدید کننده حقیقت می ماند.اما چاره ای نیست.باید بگویم که نه برای خودم اما برای همه آدمهایی که مرا میشناسند می ارزد:
نوجوانی بسیار سختی را گذرانده ام. تمام این مدت نه چندان کوتاه(تقریبا هشت سال)از تمامی ارزوها و خواسته هایی که یک نوجوان ممکن بود، برخوردار بودم و نا خرسند هستم که بگویم به هیچ کدام نرسیده و جامه عمل نپوشانده و لبخندی نه بر لب خویشتن و نه بر لب دیگری نشانده ام.چه اندک کسانی که نارحتشان کرده ام و چه بسیار کسانی که نارحتم کرده اند.برای من که از کودکی جدا میشدم و به مردانگی می پیوستم دیدن و لمس کردن بسیاری چیزها سخت بود.و البته محرومیت و محصوریت نیز هم.مثل یک کشتی که غرق می شود.لحظه به لحظه در تاریکی و مرگ ناپدید میشود.تنها تر میشود.خالی از سکنه می شود.من هم می شدم.هر روز تنها تر.هر روز گوشه گیر تر.که هنوز هم باقی مانده اش می آزاردم.تا به جایی که آنقدر تنها شدم که تنها مونس و همدم خودم می شدم.آنقدر که آخر نامم یک "جان" می گذاشتم و خویش را صدا می زدم.باری همه چیز جور بود تا من یک ناجور زمینی باشم.در اوایل این سستی و دردمندی(سال 1383) خدایی که شکست خورد را ساختم.انتخاب خوبی بود.روزهای سیاهی از عمرم را به او اختصاص دادم. تنها همدم و تنها سنگ صبور روزهایی -که ته مانده اش را هم برای کسی آرزو نمی کنم-بود.فکر و درد و حس را اینجا می گذاشتم تا آدمهایی از جنس خودم بیایند.مرا بخوانند.پیدایم کنند.تا شاید بتوانم این بار روی دوشم را سبک گردانم.تا حدودی خوب بود.از شدت درد می کاهید.مخدر خوبی هم بود.هنوز هم می تواند باشد.آن روز ها روزهای خوبی بود.دوستان زیادی هم بودند.می آمدند و می رفتند.همه ای اینها را همین یک وبلاگ فراهم می آورد.برایش وقت می گذاشتم.مدتها فکرش را در سر می پروراندم.برای من جان داشت.زنده بود.غذا می خواست.به محبت و توجه نیاز داشت.روح و جان داشت.و واقعا قسمتی از وجود من بود.که دوست دارم هنوز هم باشد اما...
اما حالا مساله اینجاست؛ که دندان بر زمین کشیدم و مشت بر زمین کوفتم و از جایم، از آن سوراخ ملتهب تاریک برخواستم.آن سیاهی ها را به دور ریختم و خونم را از طعم تلخ دردمندی پاک گردانیدم.نمی گویم دیگر دردی نیست.درد هست اما دردی نیست که بی مرهم باشد. مدتیست دیگر آن آدم گذشته نیستم.بسیار تغییر یافته ام.خواسته هایم و دیدگاه هایم همگی تغییر یافته اند.نگاهم به دنیا وسیع تر شده پس نمی توانم همان شخص کسل و پوچ بمانم...حالا این وسط می ماند "خدایی که شکست خورد" بیچاره که عمری همدرد و همخوابه ی روزهای تاریک و بی کسی من بوده....
پس نتیجه این می شود که دگر نمیتوانم در همان قالب مجنون و غمزده بمانم.دیگر نمی شود.و اما نمی شود آن را ترک هم کرد.نمی توان اورا کشت.چون زنده است.حس دارد.عقل دارد.خاطره دارد.و بر عکس بسیاری از آدمها، معرفت و انسانیت دارد.شرف دارد.هویت دارد و هویت می بخشد.به من....
پس احتیاج می شود به اینکه یک نگاه تازه و یک لباس تازه از جنس اندیشه بر قامت آن کرد.چه آنکه همیشه نو شدن زیباست و خودش خالق بسیاری ذوق ها و هنر هاست.خودش وصله همیشگی حقیقت و قوای دماغیست.باید به آن عادت کرد.خود آدم همیشه نو میشود.از کهنگی بیزار است.خدایی که شکست خورد هم همینگونه است.او ذاتا غمگین و مفلوک نیست.او فقط به خاطر حقیر خودش را به این نمط در آورده.پس می تواند دیگر این گونه نباشد...
حالا بعد از هفت سال ،می خواهم بگویم که باید تغییرات و تحوالات بزرگی در این مکانی که برای من مقدس است و انگار هویت نیمی از مرا می سازد ایجاد کنم.باید آن را از نمای غم کده و قبرستان در آورم و روح جنبش و آزادی و حقیقت را به آن تزریق کنم.چطور می توانم شاد و صبور و امیدوار بماند در حالی که نیمی از من در تاریکی و اغما به سر می برد؟...پس سعی خواهم کرد در اندک مدتی خورشید را به معبدش باز گردانم.به امید آن روز.
دوم: به مدتی زمان نیازمندم تا این کهنه بیمار را شفا دهم.پس زمان می خواهد...اما به حقیقت، که حقیقی خواهد بود.و حقیقت را به ارمغان خواهد آورد.
سوم: درروزهای باقی مانده سال جاری مهیا ی یک نبرد سخت می شوم.نبردی که می تواند تمام روزهای نژند گذشته را به شیرینی مدام و آرامش تبدیل کند.برای خودم آرزوی موفقیت دارم.برایم آرزوی پیروزمندی کنید.
و درآخر:اعتراف آدم را سبک می کند.به امید روزهای نیکو برای شما دوستان بزرگوار .
نظرات ()در دنیای من چه می کنند در زمانی که دوران مردانگی و عمق و عشق به پایان رسیده.حرامزادگی چون گوهری در دستان آدمیان می درخشد. حسرت برق فلزی یک اختراع صنعتی و لطافت و نرمی پاهای زنی چون مرثیه ی درد و لذت زنده ماندن روز تا به شب ناخن های پولادینش را به دیوار میکشد.من همچون فکر تا زه به دوران رسیده ای و یا ترس از عبور سوسکی از روی پایم در این تاریکی نیمه شبی، ناپایدار وزخم خورده ام.به خودم می گویم کاش هرگز نبودم.کاش هرگز نمی بودم.کاش هرگز فکر نمی کردم.کاش عمق نمی یافتم.هرکار که می کنم تا از این فکر پلید تنیده همچون مگسی در تارهای انتظار،رهایی یابم اما قلب کسی که شاهرگش بریده شده، دشمنش می شود.من به هر سو می نگرم همانهایی را می بینیم که سالهای گذران پیش دیده ام.من تنهایی می بینم.صدای پارس سگ می شنوم.و درد را همچون صدای رعد فریاد می کنم.این ساختمانهای سیاه و این مردم مکدر تلخ رنگ را می بینم.آنها از جان من چه می خواهند؟اصلا در دنیای من چه می کنند؟همه ی اینها؛احساسات و ادمهایی که مرا می آزارند؛آخر چگونه بگویم، من تاب نمی آورم.چگونه بگویم مرا به اشتباه در این دنیا اورده اند...من متعلق به این زمان نیستم.به این مکان نیستم.من همیشه جا می مانم.تنها میمانم.من خرج می شوم.دوست واقعی نخواهم داشتم.پیروز نخواهم بود.ملعبه ی این آسمان چرخناک خواهم بود.من جایگاه اعتماد آن خواهم بود که پشت به من خنجر زده،خنجر می زند،خنجر خواهد زد.من جایگاه صرف فعل تمامی افعال پلید و سواستفاده ی دنیا، در تمام زمانها خواهم بود.آنها در دنیای من چه می کنند؟
اما حالا که چه آنجا نشسته ای و شرابت را در دست گرفته ای و دست در عضو تناسلیت بردی و به حال و روز من خنده های حیوانی سر می دهی؟می خواهی بدانی که باخته ام؟باشد می گویم... ای دنیایی که من برایش ساخته نشده ام.من باخته ام...من همچون حیوان گوشت خوار دندان شکسته ای آرام پشت همقطارانم پنهان می شوم و از شکارآنان تغذیه می کنم...اگر می خواهی بشنوی اعتراف شکست مرا...بشنو من شکست خورده ام...من پایان یافته ام...
نظرات ()برای ما که خودمان را فدای عرقی که از روحمان میریزد کرده ایم دروغ نیست که آفتاب همیشه از پشت می تابد.و ما همیشه سایه هایمان را آرام آرام به جلو می رانیم.حس این خیس بودن دردناک و حس سیاهی که لگد مال می شود و پیش می رود، ما را می سازد.ما و سایه هایمان را.برایمان مهم نیست که ما پشت به آفتاب می رویم یا آفتاب پشت به ما.برای ما تنها این مهم است که سایه هایمان را پیش رویمان داریم.وقتی گاهی در این روزهای پر از اضطراب و بی کسی سایه هایمان را گم می کنیم، سرگشته و ملول به دنبال سایه هایمان می افتیم.خاکستر به خاکستر.خاک به خاک.آرام آرام سیاهی می شویم.سایه می شویم.گم می شویم.دنیایمان میشود یک گور عظیم که تمام وجودطلایمان را زنگ زده و مکدر می کند.جای دیگران هم در خاک می شویم.دلمان می لرزد.پلک مرده در این تاریکی، مقهور و خواب نبرد به دنبال خودمان می گردیم.مایی که سایه شدیم و خود را گم کردیم.دنیای کوچک ما همچون قلب مردار خوارهای گرسنه آرام آرام نبض مرگ می زند و ما در این قلب اندوهناک بیشتر به درون خود فرو می رویم.به سراغ کسی نمیرویم.کسی سراغمان را نمیگیرد.نشئه و مست،خمار و هوشیار با جاهای پاهی خیسمان ویرانه ی عمر خودمان را وسیع تر می می کنیم.و در این سیلاب خیس و تاریکی که از ما سایه شدگان باز می ماند هیچ فهمی از آفتابی که از روبرو می تابد یافت نمکنیم...
نظرات ()پرده ها را کنار بزن.می خواهم خورشید را تماشا کنم.اگرچه پنجره نگاه خورشید هرروز تنگ تر می شود.اگرچه ما آفتاب را با نگاهی و آغوشی گرم از دست می دهیم.اما بگذار تماشایش کنم.بگذار عشق را به عظمت وجودش درک کنم.بگذار به عظمت خودش تکریمش کنم.نه به سبب معلولی که حالا میرود و نمی ماند.این آفتاب سرد و یخ زده، وآن دریچه کمرنگی که خورشید از ان می تابد،همان لکه عظیم و گرم و نورانیست که از آن گرما گرفتیم و زنده شدیم و زنده ماندیم.و حال که تاریک و تلخ می شود،حالا که سالمند و معلول و گوشه گیر می شود، باید به یاد این هزار سال جوانی و شادابیش تماشایش کنم.باید تماشایش کنم حتی اگر گمان شتاب و تقدیر او به پایان،به یقینی سرد مبدل شود.حتی اگر امید را، دیگر از نگاه خسته و پیر و پرمهرش نتوان خواند.امیدی که به درازای یک زندگی،مارا به زنده ماندن و زندگی کردن این زندگی مرگ رو واداشته.پس بگذار تماشایش کنم که هرگز از تماشای عشق و عظمتی که به زوال می رود سیر نمی شوم.بگذار این تب عشق لرزان، جاودانه بماند حتی اگر از زوال و تاریکی او تاریک و خاموش شوم...
نظرات ()چقدر یک احساس می تواند سنگین باشد.و چقدر غمگین.آنقدر که مرد جوانی چون مرا زنجیر و زمینگیر کند.و آه که این به زنجیر بودن آزادم نمی کند.چون برامده از عشق است و رهایی را باطل می سازد.همین حالاست که مسلول و عبیر حالات غمگین و بی پایانی هستم که صبحم را همچوم شبی غلیظ و دلگیر کرده.همین حالاست که این سکه ی سبک و دوروی عشق و نفرت را به گمان شیر یا خط بالا و پایین می اندازم.و متحیرم که چرا همیشه آنچه را که طلب نمی کنم، مطلوب میشود.همینک که این این سکه را بر پایه علقه ی مشکوک دو گانه مبهمی بارها پست و مرتفع می کنم، آبستن درد مند همان حس غمگین و دردناکی میشوم که مرا از خودم متولد می سازد.نطفه ای که با عشق خون می شود.خونی که با عشق گوشت می شود.گوشتی که با عشق استخوان می شود.و جنینی که با نفرت متولد می شود.و بدین سان می شود که بر او اذان اتهام می خوانند و او را به طواف مجازات می برند.یک عمر نفرت به جبران نه ماه عشق.و همیشه سکه ی دوروی بی حس عشق و نفرت همینگونه معنا می دهد.همیشه همینگونه می زاید و می گریاند.همیشه عشق می گیرد و همیشه نفرت می دهد...
نظرات ()به خاطر بسپار این شب از خاطر پاک ناشدنی را.ماهیان لبان تشنه شان را از آب بیرون آورده اند و از زمین به آسمان می بارد.وماه در آسمان غرق می شود و تصویرش در دریا باقی می ماند.ستاره ی افلیج تقدیر ساز زمین، سوار کشتی آرزوهای باد می شود .او در زمین پراکنده شده و به سان تلخی لبان ماهیان از تشنگی مرده ی کف دریا، از میان خوشبختی دست نایافتنی چشمک می زند.حدیث این شب به روز ماندنی را باید بر سر در چراغ ابدیت نوشت تا روز همواره زیر سایه ی حدیثی این چنین بی معنا و مبهم شب باشد.پس چشمک ستاره نگون بختی که اینک در مفهوم پر رنگ تشنگی لبان ماهیان ظاهر می شود و باید سایه ای از حدیثی را روشن کند که دنیا تا به حال از هیچ خورشیدی ندیده است.پس باید ستاره بودن را بر سر در کوزه ای گذاشت و درخلا نوشید.و باید قلمویی برداشت که به جای رنگ، کاغذ را شیشه کند.و بر روی کاغذ نوشت که نور از شیشه نمی گذرد.و کاغذ شیشه ای را باید در مقابل نور گرفت و سایه ی آن را نوشید.و سپس به درون قلب شیشه ای ماهیان تشنه ای رفت که سر از آب بیرون کرده اند.و سپس بارانی شد که بر آسمان می بارد.و باز هم بر کشتی سوار شد که باد بانش نگون بختی نشخوار می کند.و سپس در دریایی غرق شد که ماهیانش را تشنه می گذارد.و جنازه ی خود را به ساحلی کشید که ستاره ای افلیج و لال در آن به گل نشسته.و باید از ستاره ی به گل نشسته که دهانش بوی آرزوهای خون آلود ماهیان تشنه ای که بی ثمر زنده و بی ثمرمرده اند،می دهد، پرسید چگونه می شود برای ماهیانی که از تشنگی سر ز آب بیرون برده اند، در جایی که زمین بر آسمان می بارد و در جایی که جاذبه اش چون رنگ آسمان حقیقیست، جرعه ای آب فراهم کرد...
نظرات ()با همان نگاه معصومش، اگرچه جغد است ونشان شومی و نحسی هر حس معلق،دوستش دارم.او در دور دستها زندگی نمی کند.همین نزدیکیهاست اگرچه هیچ کس نمی بیندش.و دلش دور ترست از هرچه نزدیک این رویای تخمیر شده،این زندگی.او را دوست دارم نه از این بابت که زیباست، اگرچه روی فریبنده ای دارد.نه از این بابت که صدای خوشی دارداگر چه خوب می خواند.او را دوست می دارم چون تنهاست.همیشه روبروی تمام دنیا نشسته و فقط نگاه می کند.او را دوست دارم زیرا که خودش را مجبور و آویزان کسانی که دوستش ندارند نمی کند.اوخود را کنار می کشد اگرچه تمامی پرندگانی که می شناسند و نمی شناسندش از او دوری می کنند و او نیز نجیب و آراسته تنها روی شاخه ی خاکی رنگ زیر پایش نگاهشان می کند.تنهایی هیچ وجه زیبایی ندارد اما کسی که تنها ایستاده و نظاره گر دنیاییست که حتی نگاهش هم نمی کند،به اندازه ی تمام این دنیای منکعس در نگاهش نظاره کردنیست..انگار تمام دنیا در نگاه او خلاصه می شود.می دانم او هم در درون پر از پیچیدگی و خسته و رنجورش دردی دارد. اما خودش را با نگاه ترسان و فراری دیگران خرد نمی کند.برای من دوست داشتنیست چون زخمهایی دارد که هرگز خوب نمی شود جز با آن دست نوازشگری که از آسمان می آید بر روح می نشیند اما او برای علاج دردی که از بنیان ویرانگر است و از درون سوزاننده، گدایی نمی کند.اگرچه تن نحیفی دارد، اما روی یک شاخه ی خاکی رنگ بی برگ و خشک شب و روز را در مردمک زیبای چشمش حبس می کند واز برفهایی که پشتش نشسته برای هیچ وقت دیده نشدن و هیچ وقت ظاهر نشدن کمک می گیرد.او استوره ایست که صفت صبر و استقامت یک موجود زنده را تعریف می کند، اگرچه هیچ کس دوستش ندارد و اگرچه هیچ کس نمی پرستش،اگرچه هیچ کس نامش را با عشق و افتخار نمی برد اما او رویایی به نام خود دارد که همیشه حقیقیست و حقیقی تر می شود.اووجودی دارد که برای خودش ارزشمند است اگرچه هیچ کسی در دنیا چون او نیست و چون او نمی فهمد اما او خود را درک می کند و تمام دنیا را از نگاه خودش می شناسد.او خود را دارد اگرچه هیچ کس او را نمی خواهد و نمی خواند.پس او را باید دوست داشت اگرچه دوست داشتنی نیست.اگرچه تمام دنیا برای او ترانه ی بی اعتنایی و نفرت بخوانند.اگرچه در حالی که زنده است و نفس بر می آورد برایش قبر بکنند و روی سنگش هیچ ننویسند.اگرچه فراموشش کنند و بگذارند روی همان شاخه خاکی رنگ بپوسد،من برای همیشه عاشق آن چشمان ابری و نافذش خواهم ماند که اگر قطره ی اشکی از آن بچکد، تمام ابرهای زمین را به باریدن وا می دارد.و عاشق آن صدایی گرفته و غمگین می مانم که از آه کشیدنش تمام دنیایی را که او بدان تعلق ندارد را به لرزه وا می دارد. و او آنقدر نجیب است که اشک چشمان و بغض گلویش را زیر پلکهاو گلویش محبوس می دارد.او را دوست می دارم بدین سبب که بیش ازهمه چیز، و بیش از هر کسی شبیه من است...
نظرات ()دروغ نمی گویم....زندگی من همچون سکوت ملتهب پس از جنگ دردناک است. حقیقت من، رنج و اندوهیست که سالیان دراز در درونم کشیده ام.تکه برگ خشک شده ای می تواند ذهن اثیریم را به دردناک ترین خاطره و گذشته ها برساند. همچون برده ای در بیابانی به وسعت تمامی عالم رها شده ام.افسوس که من تاب ایستادن در مقابلش را نخواهم داشت.پالسهای نامنظم تصویرهای ذهنیم برای بدترین دشمنانم آرزو نمی کنم.اصلا تمام بدبختی من از این ذهن آمیخته شده با روح شیاطینیست.آرزو می کنم کاش می توانستم این ذهن را برای مدتی بکشم.آخر نمی دانید.اگر این کار را نکنم او مرا می کشد.تصاویر ذهنی آدمی که هیچ چیز از خودش نمی داند آخر کار دست خودش می دهد.پالس خاطرات.پالس بدی ها.پالس اتفاقاتی ترسناک و دردناکی که در آینده خواهد افتاد.من همه چیز را می بینم.دروغ نمی گویم.من می بینم. همه چیز را می بینم.اتفاقاتی که افتاده و اتفاقاتی که هنوز نیفتاده.این بینایی و بیداری همچون خوره بر تار و پود زندگی من افتاده که مرا به یاد بوی تند الکل...!!!.آیا الکل می تواند این ذهن خون آلود و سوزان همیشه فعالم را مدتی خاموش کند؟...نه الکل زورش به ذهن من نمی رسد.الکل هیچ کاری نمی کند جز شل کردن عضلات.جز گرم کردن.جز بی خیالی.آنقدر بی خیال که مقاومت در برابر تصویر سازی ها را نابود می کند.و آنوقت از من چه می ماند، جز یک آدم هوشیار که در تمرکزی غیر عادی تمامی تصاویری را که تمام عمر در مقابلشان مقاوت کرده، با لذت ببیندو بچشد.
از شر این ذهن اثیری راحت نمی شوم.خستگی ناپذیر است.خوابش نمی برد.همه چیز را می داند و می فهمد.انگار مال من نیست..دشمن منست. همه جا با منست.انگار در سرم یک آتشفشان پر از گدازه، همیشه در حال خروش است.چشمهایم را که باز می کنم، چیزهایی می بینم که هیچ کس قادر نیست.چشمهایم را که می بندم نیز.زجر می کشم.دروغ نمی گویم.من واقعا می بینم.انگار ذهن من هر چیزی را که دوست دارد می بیند.تصاویر شهرهایی دور.خیابان هایی غریب.غریبه هایی که قبلاا آشنا بوده اند...دردناک نیست!؟!؟!؟!؟من تنها شدم.ذهن من همه را از من جدا می کند.دروغ نمی گویم.اصلا انگار این من نیستم.انگار کسی دیگر کنترلش می کند.کسی را آزار نداده ام.اگر هم آزار داده ام مقصر نبوده ام.اما از همه آزار دیده ام.دروغ نمی گویم.دستهایم را بر سرم می گذارم.سرم را در آغوش می گیرم.اشک می ریزم.آنقدر که چشمهایم درد بگیرد.آنقدر که آرام شوم و با معصومیت کودکانه و خستگی بزرگسالانه، به خواب روم تا دوباره همه چیز با بیداری شروع می شود.
بیداری!...بیداری...!...بیداری!...مرا نابود می کند.
نظرات ()شب تاریکی مطلق است.اما روز روشنایی مطلق نیست. روشنایی عجز و زبونی ذاتی خودش را دارد.هرچه قدر روز نورانی تر، تاریکی هایی که بر چهره روز می افتد بیشتر می شود.روشنایی به تاریکی حرکت می دهد.گرمش می کند.تاریکی راه می رود.پرواز می کند.حرف می زند. می ایستد. گوش می دهد. تاریکی زنده است. من خودم تاریکی ای را می شناسم که از شهر شب مامور شده تا مرا دنبال کند.صبح ها هر گوشه که می روم پشت خودم می بینمش.گاهی آنقدر وقیح می شود جلوی خودم می ایستد.ادایم را در می آورد.نه من حتی تمام آدمهای دنیا.حتی اشیا.درختها.ماشینها. حتی رفتار و احساسات ما هم اجزای همیشگی تاریک دارند. هر جا که می روی هرچیزی که می بینی تکه از تاریکی ضمیمه اش کرده اند.چرا دنیایی که انسان ها آنقدر وابسته اش هستند، اینقدر زبون و بدبخت است که نمی تواند کامل و متکی به خودش باشد؟ روشنایی همیشه، یک رویای موقتیست. یک شمع را که روشن می کنی لاجرم پس از اندک مدت خاموش می شود.تازه با روشن کردن یک شمع تاریکی های کنارت حرکت می کنند.مثل امواج دریا از شعله های شمع روی دیوار بالا پایین می روند.نزدیک می شوند و دور می شوند.بیشتر آدم به این می رسد که هرچه بیشتر سعی در روشن کردن اطرافش می کند بیشتر بازیچه ی کوچک دست تاریکی ها می شود.خورشید هم به آن بزرگیش هم تاب همیشه روشن بودن را ندارد.خورشید هم هر روز یک بار آنهم نصف روز کوچک آدمیزادی در تاریکی ها غرق می شوند. یعنی نیمی از زمان زنده.گویی سایه های خورشید های بزرگتری روی آن می فتند. حدیث روشنایی و تاریکی ما مثل اینست که بخواهی بایک کبریت یک گورستان که تمام آدمهای تاریخ از بدو حیات تا به حال در آن مدفون شده اند، را روشن کنی.دنیا همیشه در تاریکی مطلق بوده.دنیا محلولیست از تاریکی و جهل آلوده ی حبری که "هیچ بودن" را، نمایان می کند.دنیای ما روشنایی مصنوعی و موقتیست. هیچ چیز نیست.تمام آدمهایی که می بینیم ، تمام اشیائی که حس یا لمس می کنم، رویایی از برق محسور کننده ی روشناییهاست که به زور تحمیل ما شده.اما آنها نیستند.هیچ چیز هستند. بعد از آنکه انسان در یک اتاق کوچک پر از تاریکی و خون، چشم به نوری باز می کند که هرگز ندیده و نشنیده،باید بگرید و بشاشد.چقدر می تواند پست باشد.آدمی را از آنچه که هست می گیرد و از میان هزاران مکان و زمان تاریک، به یک مکان پراز روشنایی متناهی پرتاب می کند. روشنایی که همواره تاریکی را کوتاه و زود گذر، و سحر رانزدیک نشان داده.روشنایی که همواره کوشیده تا از تاریکی موجود کثیف و آدمخوار و بد معرفی کند. روشنایی که هرگز اجازه نداده تا انسان به ذات تاریک خودش پی ببرد.انسان معلول تاریکیست.برای همین است که وقتی از تاریکی به روشنایی باز می گردد باید مدتی چشمهایش را باز و بسته کند و سعی کند بیبیند تا خاطره تاریک چشمهایش را،بینایی ذاتی و فطریش را فراموش کند.آری انسان موجود تاریکی هاست.روشنایی به او نمی سازد.انسان همانند ذغالی می ماند که آب طلا رویش بکشند.ناخواسته رنگ عوض می کند و به آنچه که هست باز می گردد.انسان خواه و ناخواه باید به درون گورهای تاریک و همیشگی باز گردد. چرا یک عمر فرار از چیزی که محکومش هست؟به تو سالها مدت می دهند تا به آنچه بودی بالاجبار باز گردی.اما حق انتخاب نداری.مختاری اما مجبوری.ما در زمان بازگشت تورا خواهیم خواند...
نمی ترسم. باز می گردم.بی آنکه فکر کنم یا حس کنم. چه فرقی می کند آدمی که از جنس سیاهیست و همیشه همه جا را تار و کدر می بیند، روی سطح نورانی ایستاده باشد و یا زیر آن؟ اصولا چه تفاوتی می کند که باشد یا نباشد؟ این دنیا را از هرجا نوری بگیری تاریکی می شود.همیشه فکر کرده اند نور می آید و پرده ها می افتد و حقیقت نمایان میشود.اما حقیقت است که می آید و می افتد و تاریکی را نمایان می کند. نمی ترسم. باز می گردم.بی آنکه فکر کنم یا حس کنم رگهای زندگیم را در تاریکی می گذارم.من به دنیای تاریکی ، جایی که به آن تعلق دارم باز می گردم...
نظرات ()ای تابلوی نفرین و نفرت و نظم نافذ انتقام! با آن صدای حزن انگیز و وهم آلودت بر درد های من زهر بپاش.آری ای یگانه روح بی پایان و ای یادآور بی درد جاودانگی ؛ ای سلطان و ای بنده ی بی چون و چرای کما؛ مرا بر سر در آن نقطه ی خیره کننده ی تاریک و در میان آن موجودات مکرر تلخ اندیش، با آن مخدر همیشگی و سرشارت، از خود پر کن.این دنیای زجر آور همیشه بر من خستگی می آورد و ملال.این دنیا بر من حقیری می آورد و ضلال. من این بی تابی نفرینی را تاب نمی آورم، واینگونه چشم پر از خاک،پر از خون و پر از اشک.دیگر تاب تر سوختن و خشک ساختن را نمی آورم. من اینجا از فرط ادرارهای صلیب داران و تسبیح بدستان خیس و آلوده ام.مرا به درد و تاریکی و فقر و وهم و بدبختی و عذاب و بی نامی دچار کرده اند.طعم آن شراب خونینت را بر من بچکان.ای تویی که ذات کثیف و نالایقت همه را می آلاید. بیا و بیالا و مرا از دردهای غریزیم رها کن. بیا و آن طبل جنگ را بر درون من بکوب تا شاید این قیر سیاه و این خستگی و گمگشتگی مرموز که دست به گردنم آویخته و رهایم نمی کند،در درون اثیری و ناگوار تو حل شود.بیا و تاریکی شیطانیت را بر من ببخش.بیا و آن صوت و رعد دادگاهی آسمانیت را همچون رکیک ترین فحاشی های انسانی بر من به لرزه در آور و از جام نفرت و انزوای مطلقت زبانم را بسوزان.بیا و مرا تحقیر کن.بیا با آن صدای حزن انگیز و وهم آلودت همچون نفرت و غرش عظیم تاریکی های آتشفشانها دردهایم را آرام کن.فریاد بزن آن صدای پراز پایانت را.فریاد بزن آن حس مبهم جان کندنت را و مرا با خود به جایی ببر که هیچ بنی بشری لانه ای نساخت.مرا با تیر و تیغ بی شهامتی و بی خایگی از زندگی بی تاثیرم خلع کن.مرا با دستهای آلودت ات،همچون سگی درمانده، قبل از قتل مترحم نوازش کن.من زبونی و حقارت و بندگی زیر دستهای کثیف تو را که همچون لاشه ی سگی غرق در نجاست خوک و الکل بر خواسته ازآن تند و مشمئز کننده است بر صلابت و زیبایی این دنیای زیبا متعلقاتش ترجیح می دهم.بگذار این دنیا با خدایان پاک و بندگان بهشتیش تنها بماند. مرا به جهنمی ببر تا هفت هزار آینده و هفت هزار گذشته ام را همچون مگسی نگون بخت بسوزاند. بگذار من تنها جهنمی این ورطه ی تاریک باشم.تنها نگون بخت این این گله ی عظیم و نفرت انگیز انسانی. بگذار من تنها کسی باشم که تو را می خوانم. از این دردها رهایم کن و بگذار من در تاریکی ها و بی کسی هایم، در جایی که هیچ کس نیست، با کوله بار و بدبختی ها و ناکامی هایم تنها "نمانم" و تنها بمیرم...
نظرات ()دیوارهای داغ اتاق.هوای سرد و دردناک اتاق.احساس تاریک اتاق .خزیدن درد های اتاق.پرواز بی پنجره ی اتاق...سکوت گوشه ی گوشهای من زوزه می کشد.می گوید: جنون.می گوید: جنبش عظیم درون یک مجموعه ی ثابت؛همچو سنگ.همچو دیوار اتاق.نمی گوید نفسی که در رگهای خونی حبس شده.می گوید خونی که در ریه ها لخته شده.می گوید خفگی توام با زندگی ناقص تدریجی.همچون ترازویی با کفه ای از زندگی و کفه ی از مرگ. که کفه ی مرگش کمی سنگین تر از کفه ی زندگیش است. که همچون عنکبوتی غول پیکر از یوارهای اتاق اریب بالا می رود واز سقف آویزان می شود.اتاق را در بر می گیرد.اتاق همچون فکر فاحشه ای لابه لای دستهای موجودی ناممکن،در غلظت زمان حل می شود.او همچون ندایی که از عظیم ترین گذشتگان بر می خیزد،و همچون صدایی که برحقیرترین آیندگان می نشیند تو خالییست و ملعبه ی حسی بی بعد و بی نهایت است.جنون آیا همچون مردی بر صندلی چرخ داری،که چشمهایش را نیمه باز نگه داشته و چرخهایش را چون بال باز کرده، صداقت نظاره ی بلع متعلقات زمان را دارد؟چرا در این اتاق بدون پنجره،که دیوار هایش داغ است و از درد باد کرده،زمان به دیوار ها می خورد و باز می تابد؟و چرا عنکبوت خاکستری رنگ دنیای اتاق پر در می آورد و همچون مگسی در دام خودش اسیر می شود؟آیا راز این اتاق بی پنجره در پرتوهای سرخ جنون پنهان در نهاد زمان، نهان شده؟و یا این کائنات است که در ذهن اسیر عنکبوت پشمالوی اتاق هرزگی و روانگردانی می کند؟ وآیا این عنکبوت بی هویت بازیچه ی دستهای بی رگ و پی زمان شده و یا او زمان را در خود به اسارت گرفته؟ آیا آنگاه که زمان، این عنصر تاریخ مصرف گذشته، همچون تاری بر آسمانها می نشیند و اینگونه اتاقهای افکار را در بر می گیرد،ریه های خونین اتاق،همچون عنکبوتی، زندگی ناقص تدریجی از سر به ته می رسانند؟ و چقدر این اسارت طولانیست که عنکبوت اتاق در تارهای خودش،در دامان اتاق اسیر است.اتاق در دامان تار عنکبوتی به پهنای تمام افکار،اسیر است تا زمانی که تار عنکبوت زمان، نفس ریه های خون گرفته ی اتاق را در خود حبس می کند...
نظرات ()من که می توانم بود جز ستاره ی کوچک آب برکه، که به ستاره ای بی نظیر آسمانی می نگرد.مرا یک لحظه سکوت، یک لحظه صدا، یک نسیم مرطوب بهاری و یا لبان کوچک سنجابی ویران می سازد.من که خواهم بود جز یک وجود موهوم و نا ماندنی؛ جز یک لحظه ی عشقی به دیدار ماندنی.جز آن نقطه ی کوچک نورانی غرقه در تاریکی.جزآن برق معصومیت چشمهای لرزان و معصوم آهویی، مسلول پلک بر هم نهادن چشمان برکه ای.مرا اشک سرد پروانه ای بال شکسته، ناله ی رنجورزاغی دل شکسته، به هم می ریزد؛من آن یک لحظه ی فراموش شدنی ام، که احساسی به وسعت تمامی زمانهای عالم داشته ام.آن لحظه ی کوچک و آن درخشش ناپایدارم، که جاودانه دل دوخته ی دیدگان قبله خویشم،تا مگربرگی از درختی بیفتد و نا تمام بمانم...
ای طبیعت سبز شعله وردر سکوتی تاریک و ستاره ای که وجودم را از تو به حقیقت می گیرم!همانند خواب آرام و زلال یک بچه دارکوب، ویا نرمی سبک و خیس گلبرگ های یک گل وحشی،ویا خویشتن داری غوکی از آواز ه خوانی نیمه شبی، مرا بیش از این یک لحظه به خود نگاه می دارید؟
نظرات ()در ردای سپید خویشتن، آرام و بی حس آرمیده ام.پرتوی نرمی از آفتاب بر صورتم می تابد.با هر نفس آرام تر می شوم.بدن سردتر اما قلب گرم تر می شود.چند لحظه پیش خودم را کشته ام.هنوز زنده ام اما چند لحظه پیش خودم را کشته ام.خون غلیظ و ناامیدم، آرام و بی حس از رگهایم بیرون می ریزد.آرامتر می شوم.انگار به خواب می روم.خوابی که همیشه عاشق در آغوش کشیدنش بودم و همیشه از ترکش می ترسیدم.براستی خواب همیشه پر است از نرمی ها و لطافتهای کودکانه.اگر خواب پر از بی خوابی نباشد،همچون خواب من؛ همیشگی می شود.دوست داشتنی می شود.صدای قطره های خونم بر کف سرد زمین همچون لالایی افسون کننده ای در قلب احساسم می پیچد.در این اتاق در بسته، نسیمی که خوشه های گندم را می رقصاند حس می کنم.اتاق گرم تر می شود و بدن من سردتر.زخمهای این بدن، همچون زخمهای روحی که این بدن را زنده نگاه میداشت هرگز خوب نخواهند شد.بدنی که همیشه راز دار و باغبان یک روح فسرده بود، حالا با زخمهایش، روحی را، از دردهایش نجات می دهد.زخمهایی که همواره مصداق و احیا کننده ی دردها بودند، حالا درمان درد شده اند.نگاهم به میز کوچک کنار تختم می افتد.یک لیوان آب، یک عینک با شیشه های گرد و ساعت مچی.ساعت مچی من؛ آیا با خوابیدن من، به خواب خواهی رفت؟... تو هدیه کسی هستی که دیگر نیست.آیا او دستهایش را برای بیدار شدن من، بر صورتم خواهد کشید؟ آیا نسیم صدای خواب مرا به او خواهد رساند؟...
انگار خواب می بینم. تمام دردهای گذشته را خواب می بینم.تمام زندگی گذشته ام را درد می بینم.همچون قایقی که همیشه به دریا بوده و ساحل ندیده.دلم را خستگی و غربت می گیرد.تنها شده ام. دوست دارم با کسی حرف بزنم.حسرت سر کشیدن لیوان کوچک پر از آب کنار تخت را دارم.افسوس که توانش را ندارم.دوست دارم تنها نباشم.دوست دارم، دوست داشته شوم. دوست دارم تا با همینقدر آرامش، کابوس های بیداریم را ببینم.دوست دارم همینقدر آرام و بی صدا زندگی کنم.دوست دارم تا ابد در این آرامش بمانم.تا میان گلخانه ی شبنم زده گلهای مریم، بیصدا و آرام قدم بزنم و تا اعماق رگهایم نفس بکشم.دلم می خواهد بیدار شوم و تا ابد درد بکشم...دلم .می..خواهد...دلم می.. خواهد...بیدار...ب..م..ا...نم....
نظرات ()ای غنچه ی فروبسته به عمر آدمیت!ای که خارهایت وجود خالیمان را هزار پاره کرده، چرا بر این شب غم افزای تاریخی، طلوعی نمی بخشی؟ چراغ آسمان در حضور تو روشن می شود.بی تو زمین همچون قفسی عظیم و دلگیر می شود.صدای فریاد گفتن نام تو از هزارن شهر آنورتر می آید.آن مرد در حالی می رود که فریاد نام تو بر زبانش تا ابد بر تمام اصوات زمین، چیرگی می کند.ای آن که نشسته ای بر بلندای قله ی سرد و با شکوه امیدی صبورانه.ای که جایگاهت بالای تمام پاکی ها و کمال آدمی،چگونه تاب دریده شدن برادران و خواهران مرا به خود می آوری؟چرا دستی تکان نمی دهی؟چرا سری خم نمی کنی؟ مگر نه اینست که هزران شیر مرد و شیر زن، به خاطر تو به قعر تاریکی زمین می روند،پس تو چه بی پروا و مغرور ایستاده ای؟از این سکوت تو چه جز وهم نبودت باقی خواهد ماند؟و چگونه می توان تاب توهمی را آورد که حقیقتش در تمام رگهای آزاد اندیشان جهان خروشان است؟ما دلمان از داشتنت خالیست و از نداشتنت پر.آنهایی که اسلحه شان را با روح ما سرد می کنند، آیا تا ابد در سرمای جاودانه ای فرو خواهند رفت یا همچون قلب ما سوزان و سوزاننده باقی خواهند ماند؟آدمهایی که هرگز تورا ندیده اند،صدایت را نشنیده اند، بویت را حس نکرده اند،آغوشت را لمس نکرده اند و پوست نرم لطیفت را نچشیده اند، چگونه اند که به خاطرت تن به دریده شدن می دهند و جان یکتایشان را نثارت می کنند؟تو چگونه معشوقی،که از رنج بردن عاشقان زارت زار نمی شوی؟ تو چگونه معشقوی که درد از چشمهان عاشقانت نمی گیری؟ما را همین چشم تر و این سینه ی ریش می ماند و تو را قبرستانی بی بدیل. ای غنچه ی پر آوازه ی خندان،در این فرو بسته جهان،بگشا چشمهایت را، بینا باش و آنکه را صبر دیدار تو شده،دریاب.ای غنچه ی نازک پولاد دل.قسم به آن آوازه ای از تو که برادران و خواهرانم گرفت.باز شو، که آن کرمهای روشنایی بلع تاریک، از حضور تو، همچون سیلابی که می شوید و می راند، پاک شوند.ای نو گل خندان گرم آزادی، ای که فراغت همچون عطر سرمایی جاودانه سینه یمان را می سوزاند،بیش از این داغدارمان مکن،بگشا آن چهره ی سرخ رنگ که دوباره قلبهایمان با حرارت عشق بتپد،که دوباره دیده به دیدار روشنی اشکهای آب بخشیم. که دوباره یخ از اشکهای زیر چشمانمان باز شود.که دوباره نسیم گره گشای مولود در دره های فرش شده از تو، فریاد کند. ای نو گل ناشکفته ی زنده ی آزادی،پر بگشا،چشم بگشا،دل بگشا که هزارن زمین سرخ از گشایشت سبز شود...
نظرات ()ساحل سنگی پر است از لوله هایی که زباله های مایع به دریا تزریق می کند.دریا بوی تعفن می دهد.دریا پراست از کهنه بچه ها و کنسرو های زنگ زده.بطری ودکا و پاکت سیگار.جسد گربه ای مرده.عینکی له شده.مدفوع کلفت و پر از دانه های زرد رنگ انار.جلدی همراه با نیمی از صفحات یک کتاب آسمانی که موشی درونش مرده و دمش بیرون زده و دندان مصنوعی نیمه شکسته ای که روی این کتاب سوار است.کیسه های پلاستیکی مشکی و کهنه ی پاره پاره.خرده استخوان های مرغ، پوست میوه و لنگه کفش.بسته های قرص و شلوار جین.همه ی اینها در هم تنیده و همچون فرشی به هم بافته شده اند.شاید برای کسی که از بالا و فاصلهی دور نگاه می کند هنرمندانه و زیبا و خالقانه باشد. اگر باران ببارد تمام این اشیا متعفن به هم می خورند و صدایی که از کنسروهای خالی در می آید آدم را به بالا آوردن وا می دارد.چندین متر آنطرف تر پیرمردی با کتی رنگ و رو رفته به رنگ قهوه ای و شلواری که به هنرمندی کوتاه نشده، و ریشی سفید که به بلاهت تمام تراشیده شده، و موهایی کم پشت که باد لابه لایش هرزگی می کند، کمی بالا تنه اش را به جلو خم می کند و سوراخ دماغش را که همچون ساقه ی کدو از صورتش بیرون زده ،می گیرد و تمام ذهنش را در دریا خالی می کند.بعد با لبخندی حاوی یک پیروزی و موفقیت به من نگاه می کند.چلاغ است و مضحک راه می رود.دستش را با کتش پاک می کند. لبخندی تهوع آور می زند و گورش را گم می کند.این طرف هم مردی با پوزه ی دراز، دماغی عقابی و سیگاری به دست و به لب، نگاهی معنا دار به دریا می کند و ابروهایش را آرام بالا و پایین می برد و لبانش را به حالت تعجب مچاله می کند. خاکستر سیگارش را در دریا می ریزد. تازه از خواب بیدار شده و صورتش پف دارد.موهایش بلند شده و با شانه ی دندانه دار موهایش را با آب به بغل زده.زیر بغل کت سبز رنگش پاره شده و دمپایی آبی رنگی به پا دارد.انگار دارد با کسی حرف می زند.سیگارش را به دریا می اندازد و از ته معده اش خلطی در می آورد که اهالی انطرف دریا هم صدایش را می شنوند و با شدت تف می کند.با بی اهمیتی به دریا و به من، زیپش را پایین می کشد و در دریا می شاشد. آلتش را در دستش می گیرد و بلند بلند می گوید : "...آخی...آخی..." و صدایش در دریا می پیچد.مایع زرد رنگی که از او بیرون می ریزد در نور کمی که از خورشید مانده می درخشد و در صورتش احساسی پر از شهوت پدید می آید. زیپش را پایین می کشد و لبخندی به من می زند و گورش را گم می کند.گربه ای گردن شکسته ای که چشمان محسور کننده ای دارد به من نگاه می کند و ادایی در می آورد و خمیازه ای می کشد و آرام آرام به سمتی می رود.نصف پوستش را انگار کسی سوزانده.دم هم ندارد.کمی ابرها کنار می روند و خورشید می افتد.دریا سنگین است.پراست از روغن و مواد شیمیایی.انگار جامد است.موج دارد اما انگار زیر اینهمه کثافت نای تکان خوردن ندارد.مثل بیماری می ماند که تا آخرین نفسهایش تریاک مصرف کرده. پشتم را نگاه می کنم دخترکی نشسته.موهای خرمایی رنگی دارد.دامن کوتاه و قرمز رنگی پوشیده.با مربع های سپید.و جوراب سبز رنگی به پا دارد.ظریف است.آرام پاهایش را عقب و جلو می برد.سرش را پایین انداخته آرام شعری را زمزه می کند.سرفه ای می کنم.به من نگاه می کند.چشمهایش درشت و قهوه ای رنگ است.با تعجب نگاهم می کند و بعد لبخند کوچکی می زند و دوباره سرش را پایین می اندازد...
-نگاهم بر می گیرم و دوباره به دریا پرت می کنم.نمی دانم اینهمه کثافت و تعفن به کجا رفته اند.انگار که هرگز وجود نداشته اند.دریا پاک است و آرام.و در نظاره های دورم، نه پیرمرد چلاغ را می بینم، و نه مرد پوزه دراز را، و نه گربه ی گردن شکسته را.من در تمام دریا، چهره ی معصوم و چشمان دخترکی را می بینم که که دامن قرمز رنگ پوشیده و با معصومیتی اندود شده با شرم نگاهم می کند.دخترک دیگر سرجایش نیست.تا چند روز پیش این دختر کوچک سفید رنگ، که پوست صورتش می درخشید و چشمان مشکی رنگش همچون دوگوی آتشین،همه ی عالم را به جنبش وا میداشت،دختر من بود.همین چندروز پیش بود که دریا در صورتش می درخشید.دستهای کوچکش را آرام به روی شنها می کشید و با نجابتی عظیم گاهی لبخندی به من می زد.و حالا این لبخند را در دریا می دیدم.وچشمهایش را درهنگامی که نگاهم می کرد و امواج کوچک بالهایش می شدند و اورا به دوردستها می بردند...
نظرات ()آرام بر لبه ی تنگ راه می روم.صدایی می آید.صدای شکستن شیشه ها نیست.صدای شکستن دل ماهی کوچک و تنهای تنگ است.ماهی کوچک تنگ به آرزوی من حسادت می کند.او می داند که چقدر دلم یک باران نرم بهاری می خواهد. من از باران خیلی خوشم نمی آید. باران ما آدم کوچولوها را اذیت می کند. مجبوریم به گوشه هایی پناه ببریم که گربه های بی خانمان آرمیده اند.تازه اگر در حین فرار یک قطره باران لهمان نکند.من آن حالت پختگی و تخلیه ی بعد از باران را دوست دارم. من آن هارمونی آرامش و پاکی را می پرستم.انگار هزار سال و پنج ماه و بیست روز گریسته ای .انگار حالا می توانی برای درد هایت مرهم پیدا کنی. ما آدم کوچولو هستیم اما دردهایمان کوچک نیست .انقدر که برای دردهایمان هیچگاه مرهمی کارگر نمی شود.همیشه روی تنگ اشک ریزان راه می روم و دردهایم را برای ماهی کوچک تنگ می گویم. و صدای ملموس شیشه ای که از لبه های تنگ بر می خیزد، صدای پای من نیست.صدای اشکهای ماهیست که دیده نمی شود.نمی دانم ماهی از شوری اشکهای من می گرید و یا با دردهای من برای هرگز نبودن زیر باران.درست است که می گویند ماهی ها احساس ندارند اما غم هیچگاه حس نکردن باران را از چشمان ماهی ها می توان خواند. می گویم ماهی جان من در پاییز به دنیا آمده ام. همیشه زندگی من به رنگ پاییز و زمستان بوده.حتما در زمستان هم میمیرم.می بینی زندگی چقدر کوتاه است.فاصله ی کوتاه بین دو فصل.همین!چقدر دلم برای یک باران آرامش بخش بهاری تنگ شده.کاش در همین پاییز یک باران بهاری می بارید.آخر چه می شود اگر دنیا هم به خاطر یک آدم کوچولو در پاییز باران بهاری ببارد. کاش می بارید و این دل کوچولوی من کمی آرام می گرفت. گاش می بارید و من آخرین بهار عمرم را دوباره بیاد می آوردم. و به امید بهاری دیگر زنده می ماندم.کاش می بارید تا دوباره بهار را باور کنم.اما می دانم که پاسخم جز ناامیدی نیست. می دانم باران به این راحتی ها برای یک آدم کوچولو و یک ماهی به خودش زحمت گریستن و باریدن نمی دهد.انگار دنیا خیلی بزرگتر از دل یک آدم کوچولوست.حالا باید دلم را به چه چیزی خوش کنم؟ من در سالهای خشکسالی نمی مانم.آنهایی که عشق را حس کرده اند گویا همیشه خیس و محو تماشای بارانند.حالا اگر بخواهم باران ببارد باید چه کنم؟ باید عشق بورزم. به ماهی کوچک توی تنگ که هیچ حسی به من ندارد، به گلدان رسی با دو گلبرگ کوچک سبز، به پرنده ای که از بالاها به من می نگرد،عشق می ورزم.من به تمامی دنیایی که یک آدم کوچولو ممکن است روبرو باشد عشق می ورزم.به گربه ای با چشمهای نافذش تعقیبم میکند.و به دیوارها و چشمنهای خیسی که درونشان گم می شوم و به آسمان وبه دریایی که هرگز ندیدم و به عشق نیز عشق می ورزم.من به دنیایی که به تمام وجود با گوشه ی چشمی از تنفر و انزجار نگاهم می کند، عشق می ورزم. انقدر عشق می ورزم تا این دنیای سیاه و کدر همیشه رو به نزول و زوال را از عادت بد دلی و خودگرفتگی بیرون بیاورم.آنقدر عشق می ورزم تا خجالت بکشد و به گوشه برود و همچون ابرهای بهاری بر سر من و ماهی کوچک توی تنگ باران ببارد.انقدر که به خاطر این چنین داغ ننگی، هزار سال و پنج ماه و بیست روز ببارد. آنوقت همه خواهند فهمید از عشق ورزیدن یک آدم کوچولو، در پاییز هم باران بهاری می تواند ببارد...
نظرات ()من عاشقم. سالهاست.عاشق کسی که نگاهم همانند شیشه ی از او عبور می کند.حتی به سان آینه ای هم نیست که لحظه ای نگاهم را،لرزان ترین و پر حرارت ترین فریاد دلم را در خود نگاه دارد.سالهاست که من در این دام افتاده ام و هیچ راه گریزی از آن ندارم.مثل آهویی که در دهان سنگین تمساحی مرده به دام افتاده باشد. زنده در درون یک امید مرده. یک دنیای پر اضطراب، محصور در حصار یک مرگ مرده...دنیای من بیشتر دنیای سایه های چیزهاییست که نیستند.مثل معشوقی که شبها کنارم می خوابد.مثل بوسه های که میان ما رد و بدل می شود. مثل نوازشهای همیشگی انگشتان من میان گیسوان او و بازی نرم دستهای او با لبهای من.مثل وقتهایی که از پشت در آغوشش می گیریم ؛سرم را روی شانه هایش می گذارم و او هم سرش را روی سر من.مثل وقتهایی که غافلگیرانه در خانه ای که فقط ما هستیم، دستهایش را روی چشمهای من می گذارد و صدایش را تغییر می دهد و می پرسد که :"من کیم؟".همان لحظه هایی که در میهمانی ها، از همه ی مهمانها فرار می کند،در گوشه ای مرا گیر می اندازد و با هر دو دوست گردنم را می گیرد و لبانم را می بوسد.لحظه هایی که دستهایم را می گیرد و به این سو و آن سو می برد تا چیزهایی را که دوست دارم و دوست دارد، نشانم بدهد.و تلخترین تصویر روبه روی این سایه ها، لحظه هاییست که باید چشمانم را باز کنم و بر این سایه ها نور بپاشم تا هیکل سنگین حقیقت رویشان بیفنتد.چیزهایی که نیستند محیط بر کسی که همیشه هست...
نظرات ()مدتها پیش وقتی دلم پر از اشک و اندوه بود،همه ی دردهایم را در آغوش گرمی، عاشقانه و صادقانه، ساعتها گریستم.اما امروز که دوباره دریاچه چشمان من،طغیان کرده و خودش را به ساحل می کوبد، نعره می زند و تمام جانم را زیر و رو می کند، دیگر آغوشی نیست که مرا در بر گیرد. شاید حالا این آغوش شوره زار اشکهای دیگری باشد. نمی دانم شاید همین گریستن این آغوش را از من گرفته.شاید یک مرد باید در خلوتهای گنگ و تاریک خودش به تنهایی بگرید. شاید آغو گریستن یک مرد باید دیوار کهنه و متخلخل حشرات باشد.نمی دانم شاید براستی باید مردی را که گریست به دور انداخت.این روزها در کوچه ها و خیابان ها به دنبال چهره ای می گردم. و عطری .هرروز به خیابان می زنم تا عطر تن چهره ای را که دوست داشتم فراموش نکنم.اما دریغ که این اشکهایی که دزدکی و سرزده به چشمهایم سر می زنند نه راهی برای دیدن چهره ای باقی گذاشته اند و نه راهی برای بوییدن تنی. قلبی که برای دیگری می تپد، از رنجای دیگری به رنج می رود و از خوشحالیهایش هم نیز.شاید به همین دلیل است که شبها با احساسات دردناک، به خواب نمی روم! به خواب نمی روم و باید ساعتها بیداری پر از رنجی را تحمل کنم. انگار مجسمه تراشی با تیشه اش از پیکر احساسات من مجسمه ای می سازد. یک بیداری در شرایط منحصر ذهنی که قادر است تمام خاطرات خوب گذشته را به صورت عذاب آوری زنده کند.در سکوت شبانه، وقتی که حتی جغدها هم از رخوت خوابشان می گیرد و تخت از گرما ی خزنده ی تابستان بوی عرق و گرمای تنم را می دهد، باید در گذشته ای سیر کنم که پر از سرما و جنبشی مهلک بوده.همچون زمانی که خون انسان در درون رگهایش یخ ببند.چقدر یک انسان نسبت به گذشته و احوال و احساساتش می تواند غریب و بی اثر باشد که هرگز نتواند دوباره آن را زنده کند. یک انسان چقدر می تواند برای چشمهای خودش غریب باشد که نتواند حتی چشمانش را در مقابل چیزهایی که می آزاردش ببندد.من از به سوی خواب رفتن و نخوابیدن می ترسم.و من هرگز نفهمیده ام چگونه است که خاطرات خوش گذشته اینگونه می تواند دردناک و ویران گر شود که خواب و خوراک آدمی را بگیرد و جایش بیداری و بینش مصوری از دردهای بی پایان دهد.من هرگز نفهمیدم که یک معنا و حس ساده و دوست داشتنی چطور می تواند اینقدر پیچیده و دست نایافتنی و پوسنده شود.چطور می تواند یک لحظه فکر کردن و حس کردن به ساعتها گریستن ختم شود.چگونه خوابی که به سوی آرامش می رود، به بیداری ختم می شود...
نظرات ()ستاره ای که چشم به در آسمان دوخته ای، ای بلندپرواز ترین خیال بی غرض من،تویی که هر روز بی نور می شوی.اسمان برای تو تاریک می شود.حال انکه روزگار و زمانه هیچگاه برای خوشی اجزای کوچکش حرکتی نمی کند.پس برای خوشحال کردن تو نیست که اسمان همواره رو به تاریکی می رود.اگرچه تو ستاره ای و جایگاه بزرگی در کهکشانهای عاشقانه داری اما روزگار موجودی پاک روشن چون تو، جز پیری تباهی نیست.هر روز کمی از تو کمتر می شود.هر روز در این حرکت متصاعد درد، کمی بیشتر میمیری.همه از نور و بلندای احساسات تو می گویند در حالی که تو از درون تاریک و افسرده ای.و دنیا از موجودی که به تمامی نقاط دید انسان نور می پاشد چیزی جز خاموشی انتظار ندارد. دنیا تورا همچون خاموش و ساقط می پرستد...
نظرات ()ای عزیز بر باد رفته ی من.تو رفته ای و خاطرت مانده است هنوز.اگر هنوز به یاد من،من و تنهایی من، قطره ی اشکی گوشه چشمانت می سرد؛اگر هنوز هم در خوابهایت دستان مرا در دست می گیری و می روی و می کشانی به باغ های شکوفه های بهاری و کنار جویبار جوان و روشن عاشقانه مان، پیشانیم را بوسه می زنی؛ اگر هنوز هم گوشه ی دفترت می نویسی : " با شوق این محال پرواز می کنم"؛ آرام و آسوده باش که تنها نیستم.گلهای قالی کوچکم با من حرف می زنند.با هم اشک می ریزیم.ما در آغوش هم به خواب می رویم. یا حتی گاهی من بدرون نقش فرشها می روم و با گلهای کوچک و رنگارنگ قالی نقش آرزو های تورا بازی می کنیم. هرروز حوالی بامداد،گنجشکهای لرزان، کنار پنجره اتاقم،برایم آواز می خوانند.آنها همیشه می دانند باید کجا باشند.نه به خاطر چند تکه نان خشک.آنها به دلهای شکسته پناه می برند. دلهای شکسته امنترین سایه بانهای آرامش و پناهند.ای عزیز بر باد رفته من.گنجشکها آیا لب پنجره ی تو هم می آیند؟
آری.آری.آری من می دانم آنجا که تو هستی همیشه باران می بارد.می دانم که گنجشکها زیر باران کنار پنجره ها نمی آیند.من می دانم جایی که باران می بارد برای گنجشکان امن نیست.گرفته و منتهیست.زیر باران آنجایی که تو نگاه می کنی هرگز خیال من و گنجشکهایم را نخواهی دید...
ای عزیز بر باد رفته ی من.بر اشک های من بخند.بر من دریغ و حسرت و افسوس مخور.من دریغ و حسرت وافسوس خورده ی هزاران بعد و پیشم.منم آنکه ایستاد تا تو بنشینی.آنکه نشست تا تو بخوابی.و آنکه خویش را به خواب زد تا تو بیدار شوی. آنکه هنوز هم پس از گذشت ماه ها ز رفتنت، پلک-مرده، دیده به دیدگان در دوخته.خوش می روی. اگر به سرت هوای من بود، اشک مریز.آه مکش. که وجود من دیگر همان اشک و آهیست که شاید، روزی از رسم وفای ناممکن روزگار، از چشمان تو جاری شود...
نظرات ()